mahtab

4 شنبه سوزی

 

امشب هم شبی بود:

امشب آتش زدیم و سوزاندیم به امید اینکه دلمان نسوزد

به امید اینکه همه غمهایمان بسوزد.

دوستان من چیزی به سال نو نمانده است

امیدوارم وقتی لحظه سال تحویل را به انتظار نشسته اید

چشمانتان بارانی حسرت و انتظار نباشند

امیدوارم قبل از آرزو کردن به آرزوهایتان برسید.

دوست ندارم دستهایم را که بلند می کنم به آسمان برسند

چون به اندازه کافی خوشبختم

می دانی چرا؟

چون تورا که بی نهایت مهربانی دارم.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

برای دلتنگی هایم...

                 

یادمان باشد چیزی به فصل آغاز نمانده است.
اگر وقت توبه داریم توبه کنیم،وقت اندک داریم:
دوستان خوبم یاد مان باشد بیادشان باشیم :


کسانی که هستند ومارا دوست دارند


کسانی که دیگر در کنارمان نیستند اما هنوز هم خاطره هایشان را دوست داریم

                 


کسانی که مسافرهستند در این جاده های بی انتها وقدر محبتی که روزی به ما داشته اند را بدانیم


کسانی که دلتنگشان شدیم وگریه کردیم

                


کسانی که شاید روزی مثل غریبه ای بودند اما بنام آشنایی صدایشان میزنیم


کسانی که روزی دلتنگمان شدند وبه سوی ما آمدند ولحظه ای هم شده مارا در آغوش خویش گرم کردند


کسانی که به ما لبخند زدند وچشمانشان از غم ما بارانی شد


کسانی که حرمت عشق را نگه داشتند 

کسانی که رفتند تا ما از راز دلشان هیچ ندانیم شاید که روزی خوشبختی مارا ببینند اما همیشه ما را چشم انتظار گذاشتند 

                  

کسانی که هرگز یادشان نرفت تنهایی قسمت ما آدمهاست زیرا اگر تنها نبودیم به جای پل دیوار نمی ساختیم

کسانی که شاید کمی دل ما را آزردند به بهای اینکه دل برای شکستن است وبس

کسانی که با اینکه دورند اما همیشه در یاد وخاطره ما زنده می مانند

دوستان خوبم یادتان نرود با همه دلتنگی برای کسانی که دارم وندارم فقط یک چیز میگویم:

خدایا شکرت .برای تمام داشته ها ونداشته هایم.

دیگر نمیخواهم به نداشته هایم فکر کنم تا داشته هایم را هم ازدست بدهم.

بیادتان هستم...فراموشم نکنید...

                      

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

او کیست که مراخواهد برد؟؟؟....

ای شب از رویای تو رنگین شده،

 سینه ازعطرتو هم سنگین شده ،

ای به روی چشم من گسترده خویش،

شادیم بخشیده ازاندوه بیش                                                                              همچو بارانی که شوید جسم خاک،

هستیم ز آلودگی ها کرده پاک،

ای تپش های تن سوزان من ،

آتشی در سایه مژگان من،

ای مرا باشور شعرآمیخته ،

این همه آتش به شعرم ریخته،

چون تب عشقم چنین افروختی، 

لاجرم شعرم به آتش سوختی،

 ای دوچشمانت چمنزاران من  

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش ازاینت گر که در خود داشتم ،

هرکسی را تو نمی انگاشتم

               

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

تجربه باید....

             

به پابوس زمان می نشینم تا بعد رفتنت،

تمام لحظه هایی را که دیوانه ام کردی از خاطر نبرم .بیهوده راه می پیمایم.ناگزیر باید از چیزی بگریزم که تمام وجودم را ویران کرد.تو نیستی اما حضورت را احساس میکنم،مثل رویایی که تو دوست نداری،آری میخواهم با رویای تو در زندگی شکست را بیاموزم،پس بگذارم بمیرم.بگذار برای آخرین تولد،برای آخرین عشق،برای آخرین بار،سکوت کنم،بشکنم،دیگر نمیخواهم احساسی در من متولد شود،بگذار آن هنگام که دوباره میرسی،من مرده باشم تا تو دیگر عذاب نکشی،مرا ببخش،اما این را بدان که همیشه منتظرت ماندم،با اینکه قبل مردنم هرگز نیامدی،آری لیاقت دیدار نداشتم،مرا ببخش.

برای اولین بار....

             

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

نامه ای با عطر سیگار!!!

          

پنجره ها را می بندم،میگذارم تنهایی ، کنج اتاقم بماند.گلدان خاطره ام را گوشه ای میان یادگاریها پنهان میکنم،میگذارم در تاریکی ،دور از نور ماه ،بخوابد به ناز،با یک رویای ناب.می روم سراغ نامه ها،دست هایم چقدر پیر شدند برای نوشتن،چشمهایم اما،هنوز بارانی اند،منتظرند.هرشب خواب تو می بینند.یک به یک می بویم،هر چند تو فرصت خواندن نداشتی، فقط یکبار،فقط دو نامه،بوی سیگار می دهند.بوی غصه های تو،چرا آتش زدی؟کجای نامه  نوشته بودم،فریاد زن، صدای تو در گوش من است،باور نداری،می توانی از کابوسهایم بپرسی.می دانم کنج تنهایی تو ،جایی برای یک دخترعاشق نیست.برای تو چه قاصدکها فرستادم،خبر دارشدی؟اینک آن دختر تنها،بزرگ شده،        خواب تو را می بیند هنوز،ستاره،آن زیباترین ،محرم راز خوبی ایست.خواب باران می بیند.با قاصدکها کاری ندارد.او مدتهاست،آموخته،با دلش برای تو نامه بفرستد.می خوانی؟مزاحمت نمی شوم.چیزی به سلام صبح نمانده است،می ترسم امشب هم گلم با کابوس بیدار شود.بخواب ،ارام مثل کودکی که از هیاهوی بازی خسته شده و خوابش برده،بخواب،من همیشه دعا می کنم تو آرام بخوابی.نامه هایم را فراموش نکن،دختر تنها باتوست،        کاش خواب باران ببینی.دوستت دارم....بیشتر از آنچه تصور کنی....باور نداری از آسمان بپرس.....

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

امتحان روزگار ما...وفاداری؟؟؟

هرشب ستاره می چید با دستانی که نایی برای نوازش نداشتند.

یاد گرفته بود ازگیسوی باد، برگ قرض گیرد تا با آنها شولایی ببافد.

گاهی یادش میرفت که تنهاست زیراهرعابری که به اولبخند میزد بیادش می آورد که هنوززنده است.

هنوزهم غرق درافکارش بود که دستی روی شانه اش نشست

فریاد کشید چه میکنی..... دست به آرامی کمکش کرد که برخیزد

چشمان بارانی اش که مدتها بود لبخندی نداشت به شوق دیداربرق میزدند

نفسش بند آمده بود چقدرحرف داشت برای گفتن اما چند سال سکوت...حرفهایش را پنهان کرده بودند

دستان سردش را به دست گرم  او سپرد و دقایقی آغوش صاحب آن دستها شد پناه تمام خستگی هایش...

اینک میتوانست برای کسی که سالها پیش ترکش کرده بود درد دل کند

صاحب آن دستها روزی چقدربی رحم بودند آن هنگام که اورا رها کردند و

او حرمتش شکست همه رهایش کردند اسیر کوچه ها شد به دنبال کسی که حالا آنجا بود

غروب نزدیک بود چشمانش را به سمت آسمان که برد صاحب آن دستها گفتند: هنوزهم چشمانت زیباست

دلش دوباره لرزید....چند سال گذشته بود.موهای سپیدش را زیر روسری پنهان کرد و گفت: برویم  دیگر تاب ماندن ندارم .از امشب کوچه ها بامن غریبه اند.دیگرظلمت مرا نمی ترساند برویم راهی نمانده تا سپیده برویم برویم...

رفت، ماند و خاطره شد این بازگشت...

 به امید روزی که همه شما عزیزانی که چشم انتظار مسافری هستید ،بازگشت او بهترین خاطره از عمر شما گردد....

بدانید که ما به آن چه که او حکم کند ،محکومیم....

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

یاد بچگی بخیر...

چندروز پیش دم غروب،همون لحظه ای که دل آدم می گیره یاد بچگیهام افتاده بود:
یه عروسکی داشتم بی چشم و بی لباس.تو کمد دیواری قایمش میکردم.تمام دلخوشیم این بود که صبحها چادرمو دورش پهن میکردم وموهاشو شونه میزدم وبعد با دستهای کوچیکم قیچی میکردم.آخر سر هم بهش لبخند میزدم  ومیگفتم: حالا خیلی خوشگل شدی.
همیشه به چشمان بی نگاهش خیره میشدم  وبا آنها حرف میزدم.عروسک خیلی برام خریده بودند اما فقط اونو دوست داشتم.هیچوقت برای عروسکهام اسمی نذاشتم.اونم اسمی نداشت.مثل نقاشی هام که دوست نداشتم رنگشون کنم...
تمام دنیای من اون عروسک بود  تا این که یه روز وقتی از مدرسه برگشتم رفتم سراغش.اما نبود.از مادرم پرسیدم....وقتی فهمیدم چه بلایی سرعروسکم اومده خیلی غصه خوردم.تا صبح خواب عروسکمو دیدم.اما یادم نیست گریه کرده باشم.فقط سکوت کردم....

مادرم عروسک بی چشم وبی لباس را داده بود به نون خشکی محل... تمام دلخوشیم را....حالا هروقت به یاد اون می افتم بازم ناراحت میشم.دوست داشتم همیشه بود....

اکنون: ما انسانهای زنده که خیلی چیزها داریم قدر یکدیگر را نمیدانیم.از چشمانی که نگاههای پرمعنی دارند زود وساده  میگذریم...

نمیدانم چرا من دراولین برخورد چشمان طرف مقابلم برایم جلب توجه میکند.

شاید من به این جمله معتقدم که:چشمها هیچگاه دروغ نمیگویند....

عروسک من کجاست؟؟؟اینک چه کسی هر روز موهایش را کوتاه میکند؟؟؟آیا کسی به چشمان بی نگاهش دل می بندد؟؟؟

عروسکتان را چه کردید؟؟؟پسرها تو بچگی عروسک بازی نمیکنن.اما یه جایی شنیدم که میگفتند:پسرها در بزرگسالی عاشق عروسکهای واقعی میشوند....امیدوارم عروسکتان را تنها نگذارید.مراقبش باشید.او دلی خواهد داشت وچشمانی که نگاهشان پرمعناست...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

یادگاری


باتشکر از شما دوستان  خوبم :
بحرمت لطفی که نسبت به من داشتید واز وبلاگم دیدن کردید میخواهم اسم شما را ثبت کنم تا هم خود وهم دیگران از خواندن اسمهای شما لذت ببریم.
اسامی دوستانی که نظرات خود رابرایم ارسال کردند:
بابک: پرورنده؛پدر؛امین؛استوار
حامد:حمدکننده؛ستاینده؛درودفرستنده
 
طارق:ستاره صبح؛کوکب
آمیتیس:به زبان هخامنشی یعنی گل سرخ. نام پرنسس هخامنشی بوده است.
محمد:بغایت ستوده شده،مفتخرشده،کسی که صفات نیک بسیار دارد.
امید:آرزوداشتن؛ناامید نبودن
فاطمه:نام دختر پیامبر که لقبش بتول وزهراست.بتول به این جهت که در فضل ودین وحسب از زنان زمانه برتر بود وهمتا نداشت.زهرا هم یعنی نورانی.
مصطفی:برگزیده،نیکو.
مرتضی:پسندیده،مختار،خشنود شده.
محسن:نیکی کننده،نیکوکار،نیکوکردار،نامی از نامهای خداکه درقرآن زیاد آمده است.
سعید:خوشبخت،نیک بخت،باسعادت،خجسته،فرخنده،همایون
مینا: آیینه،آبگینه،شیشه رنگی،درفرهنگ بمعنای کیمیا،نام قلعه ای میان لار وهرمز
                                                                                          
کوروش:رنگ چیزی،پسرکمبوجیه،موسس سلسله هخامنشی 
 سینا:سینه،سوراخ کننده،کوه طور که حضرت موسی آنجا رفت. 
 هاله:خرمن ماه؛حلقه ودایره ای است که شب ها بردور ماه بهم میرسد وماه مرکز آن دایره  میگردد.،رنگ 
رویا:خواب دیدن،روینده،هر چیز که از زمین روید.
ستایش:پرستیدن،ستودن 
شقایق:گل همیشه عاشق                                                                   بیتا:خانه.بی همتا

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

پنجره ام را بگشا....

امروز سیزدهم است سیزدهمین روز ماه ....
شاید برای عده ای این روز نحس باشد اما برای من همیشه سیزدهم هر ماه یادآور خاطره ای است شیرین و فنا ناپذیر و فراموش نشدنی...
روزی مثل همین روز عشق به سراغم آمد بی آنکه بدانم انتهایش چه میشود....
اینک من عاشقم بیشتر از گذشته اما با صبری وافر و یقینی ابدی.
او مثل همیشه زمزمه می کرد روز ی خواهد رفت و بالاخره هم رفت...
حالا من با تمام دلتنگیم واندوهی که در دلم نشسته باز هم به انتظار بازگشتش میمانم.
میدانم تا اورا نبینم نخواهم مرد ....زیرا این تنها امیدی است که برای زنده ماندن دارم.
میگویند خدا عاشقان را در دنیای دیگری به هم میرساند.
من انتظار میشکم تا اورا  دوباره ببینم ...
برایم دعا کنید آرزویم  برآورده شود. شاید روزی جایی میان این همه دل تنگی نوشتم:
او برای همیشه در کنارم خواهد ماند....
به امید آن روز.

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

نیلوفر مرداب...

وقتی به تو فکر میکنم وجودم گرم میشود اما هنگامی که بیاد می آورم تو به دوست داشتنم اعتنایی نکردی در خود میشکنم.با تمام دلتنگی، سکوت اختیار میکنم ومیگذارم که فریادم چون بغضی در گلو باقی بماند:

به چه جرمی مرا مجازات میکنی؟؟؟ از خویش محرومم میکنی تا یاد بگیرم نباید تنهایی ام را با کسی قسمت کنم.اما چرا نمیدانی که میدانم تو از من تنها تری....

به چه حقی عشقم را انکار میکنی؟؟؟مرا به دوست داشتن متهم میکنی تا یاد بگیرم دیگر به کسی بی دلیل دل نبدم .آری میدانم تو دلت را سالها پیش کشته ای.اعدامش کرده ای؟؟؟

به چه گناهی خودرا از من پنهان میکنی؟؟؟راهت را از من جدا میکنی تا یاد بگیرم دیگر مسیرم را با هیچکس همراه نسازم.اما چرا روزی در سر راهم قرار گرفتی شاید راه را اشتباه آمدی شاید....

اما میدانی من دوستت دارم وعاشقت شدم .....

شاید روزی عاشق شوی اما برایت آرزو میکنم که هیچگاه معشوقت  تورا تنها نگذارد.باورت کند و به تو بهترین ها را بیاموزد...

خدا را چه دیدی شاید او تو را با خویشتن آشتی داد.منتظر آن روزهستم.....

          

تقدیم به کسانی که گاهی یادشان می رود عشق آنقدر ارزشمند است که به دیدن وندیدن نیست. به قرار ملاقات وحرفهای درگوشی نیست.شاید مسافری در راه باشد که ما اورا بیشترازخودمان دوست بداریم....

نگذارید زود ،دیر شود....نگذارید عشق محدود شود....باور کنید که دوستی با عشق فرق میکند.عشق همواره جاریست اما میتوان دوست را کنار گذاشت وفراموش کرد وشاید دوستی دیگر را جایگزینش کرد....

به امید اینکه عاشقی حقیقی باشید....خدا را ندیدم اما همواره می پرستمش زیرا به او ایمان دارم.                     

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

باران

                           

خواهم گذاشت باران خیسم کند چون پاکم خواهد کرد ازاین رنج بی امان
آری زمین درس خوبی به من آموخت: بگذار وجود خسته ات با ریزش باران جان تازه ای گیرد
بگذار اشکهایت از چشم نامحرمان پنهان بماند زیرا هرکسی ارزش دیدن اشکهای تورا ندارد
.

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

پیمان وحسرتی که در دلم گذاشت

پشت دیوار پنهان شده بود، سایه اش را می دیدم با قامتی بلند که گاه خمیده میشد و باز در تقلای ایستادن میماند.آرام صدایش زدم.از پشت دیوار به سوی من سرک کشید ومن لبخند زدم اما...شانه هایش می لرزیدند. صورتش را با دستانش پوشاند وگفت: از اینجا برو....خواهش میکنم برو....بذار تنها باشم ....

دلم مثل بارها پیش لرزید.مدتها بود که غمی عجیب او را می آزرد وسعی میکرد آن را از من پنهان سازد.از نگاهش ترس می بارید....

دوست داشتم بدانم او از چه رنج میکشد.او تمام زندگیم بود.شایدبیشتر از زندگیم.شاید او خود من شده بود.دوستش داشتم.غم او غم من بود اما چه بود آن  بی انتهای غمناک

نمیتوانستم از او دور شوم. باز صدایش زدم.نگاه خیسش را به من دوخت وگفت: چرا نمیری!؟ تو باید به نبودم عادت کنی!

نگاهش کردم وبا التماس پرسیدم :آخه این درد چیه که تو رو داره ذره ذره آب میکنه.بهم بگو.چرا من باید به نبودنت عادت کنم .تو که میدونی من بدون تو میمیرم.

دستانم را در دست گرفت وفشرد.دستانش سرد سرد بودند.گرمایشان چه شده بود!؟نگاهش را به عمق چشمانم کشاند این را خوب احساس کردم ....

لحظه ای درنگ کرد وگفت : خداحافظی بهترین راهه

دستان او را فشردم و با چشمانی بارانی گفتم: برای جدایی خیلی زوده آخه من آزردمت؟؟؟اگه میخوای منو تنبیه کنی سزای من این جدایی نیست

نگاهش را به آسمان دوخت و فریاد زد: ای خدا، کمکم کن که بهش بگم من خیلی دوستش دارم .هر چی میگم بخاطر خودشه

دوباره چشمانش را به چشمانم گره زد تا نگاهم آرام گیرد.مرا به آغوش کشید ومن احساس کردم ذره ذره وجودم را احساس میکند.بدن سردش را در آغوشم فشردم ونالیدیم.مثل کودکانی که از مادر جدایشان کرده اند...

آن شب چه طاقت فرسا گذشت.دستم را گرفت وتمام کوچه ها را طی کردیم. روی دیوار یادگاری نوشت و باریدن گرفت.مرا به خانه ام رساند وبعد مثل گذشته پیشانیم را بوسید ورفت اما باز هیچ نگفت از این درد جانگداز...

آن شب تا وقتی که از دیده ام دور میشد همیدیگر را نگاه کردیم.دلم چقدر لحظه به لحظه برایش تنگ تر میشد .چه هوای غریبی بود.گویی دیگر اورا نخواهم دید....

آری او رفت...۱۳ سال پیش در یک شب سرد پاییزی.همان شب بعداز خداحافظی اش...

دلم هنوزم برایش تنگ است مثل قدیمها...هنوز خنده ها یش را بیاد دارم.کاش آن شب گریه نمیکرد. دلم آتش گرفت با هر قطره اشکش...

کاش میگفت مدتهاست که بیماراست.کاش میگفت خون او لانه موریانه است.آری چیزی داشت خون پاکش را می مکید.کاش میگفت تا قبل از آنکه بفهمم،فقط یک شب فرصت برای دیدارش دارم تا آخر با او میماندم.کاش میگفت...

اما حیف که او به نگفتن عادت داشت ومرا عادت داده بود به حسرت کشیدن.حتی حالا که ۱۳ سال میگذرد واو در کنارم نیست.

امشب یادگاریش را روی دیوار میخوانم .نوشته است:

همیشه دوستت داشتم اما روزگارمجبورم میکند از تو جدا شوم.کسی که نمیخواهد لحظه ای غم تو را ببیند، پیمان

این داستان هم خیالیه،هم واقعی.پیمان اسم شخص خاصی نیست.اما کاش میشد همه یادگاریها رو حفظ کرد.کاش قبل ازاینکه دیربشه به داد بیمارانی برسیم که شاید ازعهده خیلی چیزها برنمیان. براشون دعا کنیم که شفا بگیرن تا شاید کسی مثل دخترداستان منودرحسرت دیدارنذارن.ممنونم. 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

قلبی که گرم نبود...

از آنروزی که رفتی قلبم را در صندوقچه ای پنهان کردم تا دیگر عاشق هیچکس نشود....

سالها از رفتن تو گذشت....

شبی چهره ماه مرا برآشفت....در سینه ام دردی احساس کردم

چیزی کم داشتم. بسراغ صندوقچه ای رفتم که سالها پیش پنهانش کرده بودم.

قلبم را یافتم ...اما دیگر گرمایی نداشت ...من سالها پیش مرده بودم

آری از همان شبی که تو رفتی ومن آرزوهایم را کشتم

چه تلخ مردم وچه بی کس

حتی یک نفر بسراغم نیامد

حتی خاطره تو دیگر مرا شاد نکرد

اینک فهمیده ام که ماه مرا برآشفت تا برای قلبی که دیگر گرما نداشت سوگواری کنم

چه سوگواری ای! بدون اشک ، بدون آه ، بدون فریاد

من سالها پیش مرده ام

از همان شبی که نگاهم نکردی

تو حالا کجایی؟ قلبت زنده است؟ گرمی عشق چه کسی را دارد؟

من سالها پیش مرده ام

برایم دلی نسوزاندی، اینک آسوده  میخوابم

بی احساس، بی رنج

چه خوب بود اگر آنروز که تو را برای اولین بار می دیدم قلبی نداشتم

شاید اینک زنده بودم شاید ماه را عاشقانه می دیدم

کاش  کاش کاش....

اما حیف که من سالها پیش مرده ام....

این متن تقدیم کسانی است که نمیفهمند با رفتنشان چه بلایی سر اویی که دوستشان دارد  می آوردند....

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦ - sara

اینجا زمین است....

گویند شبی از ورای آسمان می آیی! آن شب را از خدا قول گرفته ام تاسحر بیدار باشم.یادت نرود از ستاره هابخواه راه تو را روشن سازند ، زیرا اینجا زمین است ، چاله بسیار دارد....

گویند شبی از ورای آسمان می آیی! آن شب را من بارها به ماه چشم دوخته ام وندیده ام که کبوتری در آن هنگامه شب از آسمان گذر کند،از باد و ابر خواسته ام به فکر بالهای تو باشند ،نمیخواهم شکسته بال در کنارم باشی.زیرا اینجا زمین است ، درد بسیار دارد....

گویند شبی از ورای آسمان می آیی! آن شب با یقین، تمام نامه هایم را برایت خواهم خواند. یادت نرود هرجای نامه که احساس کردی چیزی کم دارد برایم یک خاطره تعریف کن،آن لحظه با شوق خواهم گفت دوستت دارم.اما یادت نرود بهای هر دوست داشتن را باستاره ای پر کن از نور،زیرا اینجا زمین است ،انسانها زود فراموش میکنند...

گویند شبی از ورای آسمان می آیی! نمیدانم چگونه واز کدامین سو ، شاید برای همین است که هر شب به انتظار میمانم.آری اینجا زمین است،انسانها انتظار را یاد گرفته اند...

گویند شبی از ورای آسمان می آیی! اما نه ،صبر کن به اینجا نیا....اینجا زمین است،تو طاقت نخواهی آورد...صبرکن صبر کن، من به زودی نزد تو خواهم آمد....

اینجا زمین است ، صبرکن ، نمیخواهم روح پاکت اسیر عصیان زمین گردد.نمیدانم اگر بیایی کجا پنهانت کنم زیرا انسانها یاد گرفته اند قلب هارا بشکنند...

اینجا زمین است بازگرد و درآسمانت بمان...شاید روزی نه چندان دور مرا ملاقات کردی...

اینجا زمین است بگذار انسانها با، بی حرمتی به عشق بسوزند، تو خویش را دوست بدار ، ای روح پاک آسمان من

اینجا جای خوبی نیست اگر چه زیباست ، اما ابدی نیست ....

گویند شبی از ورای آسمان می آیی! مهربانم از زمینی ها هیچ نیاموز ،زیرا اینان آموخته های خویش را هم قبول ندارند...

آری اینجا زمین است در فاصله ای نه چندان دور از آسمان.آن را در یابید....

اینجا زمین.سارا ، دختر زمینی که آسمون رو خیلی دوست داره....

آسمانتان را پیدا کنید....میدانم که میتوانید

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦ - sara