mahtab

کاش میگفتی خداحافظ

همه  اندوه من این است که چرا

                                       آنکس که باید باشد،نیست.

وتو،به این می اندیشی که من غمگینم؟ آری،

                                     دل من زود به زود می گیرد.

اینک اینجا بنشین با من، اندیشه بکن

                                به تنهایی من ،به غریبی خودت.

شاید آنکه باید باشد ونیست

                               دلتنگ دیدار دل من بشود.

کاش او اینجا بود،

حالا که تمام شب ها می گریم....

(کاش میگفت خداحافظ تا دلم خوش بود به همان لحظه  آخر

آنقدر نگاهش می کردم که یادم نرود صورت ماهش.دوماه در کما بود نگاهم می کرد  ودستم را فشار می داد.چه سخت بود روزی که فقط با یک تماس بفهمی دیگر او نیست)(اشک میریزم دیگر نمیتوانم بنویسم.)

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٩ - sara

پنجره ای رو به سکوتی طولانی

باورم نمیشه داره یکسال از نبود مامانم میگذره.

هنوز باور نکردن نیست.

هر روز منتظر بودم دوباره برگرده

فکر کردم هنوز تو  بیمارستان بستریه

فکر کردم رفته  مسافرت

یه ارتباط عجیب ودوست داشتنی تو این یکسال باهاش داشتم

همیشه کنارم بوده

تو سخت ترین شرایط به دادم رسیده

به خواب من  یا خواب بقیه  اومده وپیغامی داده

شاید همه این حرفهارو درک نکنن اما  ما حصل همه اینا اینه که  :

زندگی بدون مامانم خیلی سخت  گذشت ومیگذره

اصلا شاید نمیگذره  یه جور عادته برا تنها موندن

اگر میخواین منو تصور کنید اینطوریه  وضعیتم:

فکر کنید  وسط دنیا ایستادید وهمه آدمها دارن نگاتون میکنن اما شما یه هاله میبینید اطرافتون  که  اجازه نمیده هیچ کس وارد زندگی شما بشه

تا ابد قلبم برای نبود  مامانم شکست ،  زخمی که هیچ وقت درمون نمیشه

کاش حضرت عیسی به اذن خدا  دوباره مامانم رو زنده میکرد.کاش....

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٩ - sara